طی مدت اقامتم در اینجا میخواهم با نحوه زندگی یک شهروند کوبایی آشنا شوم.به حافظه ام فشار میاورم تا گذشته خود را به یاد بیاورم و این برایم خیلی جالب است،چرا که با وجود تمام اشتباهات و کاستی ها هیچ دلیلی برای پشیمانی به خاطر آنچه تا به حال اتفاق افتاده نمی بینم.علاوه بر این،یاد آوری گذشته وقتی که آدم از صفر شروع میکند و میداند که تمام دوران زندگی اش برای آنچه به دست آورده و آنچه در آینده هست مجبور میشود که بجنگد و تمام زندگی اش یک مبارزه ی دائم بوده ،خیلی لذت بخش مینماید.آیا شما میدانید من از کجا آمده ام؟میدانید شروع قصه زنگی من از کجا بوده؟
من علاقه شدیدی به بازی با توپ داشتم اما در ابتدا خود من هم از این همه علاقه با خبر نبودم،حتی فکرش را هم نمیکردم.بازی فوتبال را از پست دفاع شروع کردم اما همیشه بازی به عنوان لیبرو برایم چیز دیگری بود اما افسوس که پزشک ها بازی با توپ را برایم قدغن کرده اند،چون نگرانند با این کار قلبم از کار بیفتد.وقتی که داخل زمین بازی به عنوان لیبرو هستی انگار که از بالا داری تمام زمین را میبینی و همه چیز را تحت کنترل خود داری و میتوانی تصمیم بگیری که در هر لحظه به کدام سمت زمین حرکت کنی و این احساس را داری که حاکم مطلق زمین هستی.
اما آن زمان ها که تازه فوتبال را شروع کرده بودم((لیبرو))یی در کار نبود و مهم این بود که پشت سر توپ بدوی و در حین بازی آن را در اختیار داشته باشی.بازی با توپ تنها چیزی بود که مرا آرام میکرد و البته احساس عجیب مرا.اگر یک توپ به من بدهید،میبینید که اشتیاق بازی و تفریح با توپ را هنوز با تمام وجودم دوست دارم.فقط کافی است یک توپ در اختیارم بگذارید و اجازه دهید چیزی را که بلدم اجرا کنم.
حالا مهم نیست که کجا دارم بازی میکنم،آن موقع فقط حواسم به توپ جمع است اما وجود مردم خیلی مهم است این مردم هستند که به شما انگیزه ی بازی و تمرین می دهند اما مردم،داخل زمین بازی نیستند یعنی همان جایی که یک بازیکن فوتبال از بازی با توپ لذت میبرد.لذت بردن از بازی با توپ درست همان کاری است که اوایل در فیوریتو و سپس در جاهای دیگر به آن مشغول بودم.حالا فرق نمیکند در استادیوم ((ویمبلی))باشم یا در استادیوم((ماراکانا))با یکصد هزار تماشاچی.
در آن زمان ها در فیوریتو در محله ویلا همیشه برای بازی آماده بودیم،حتی زیر تابش شدید نور آفتاب بازی میکردیم.مادرم((توتا))که با ویواس زیاد مراقب من بود،همیشه به من میگفت:پلو((لقب دیه گو بود))اگر میخوهی بازی کنی باید حتما بعد از ساعت ۵ بعد از ظهر باشد یعنی وقتی که آفتاب رفته،من هم جواب میدادم چشم مامان جان،نگران نباش و با دوستم شروع به بازی میکردیم و هیچ چیز دیگری به غیر از بازی برایمان مهم نبود.
زیر نور آفتاب تا ساعت ۷ بعد از ظهر خودمان را هلاک میکردیم.در حول و حوش همان ساعت ،بازی را مدتی نگه میداشتیم و از یکی از همسایه ها آب میخواستیم و به همان شکل در تاریکی به بازی ادامه میدادیم.
هنوز هم از آنجا صداهایی را میشنوم که به من میگویند:این زمین برای بازی به اندازه کافی روشن نیست.بله من در تاریکی بازی میکردم.هنر نمایی با پرتقال نمیدانم شاید ما واقعا بچه های خیابانی بودیم اما من فکر میکنم((بچه های سختکوش))لغب مناسبی باشد.اگر مادرم دنبال من میگشت،میدانست کجا میتواند مرا پیدا کند.در همان محل همیشگی در حالی پیدایم میکرد که دنبال دویدن دنبال توپ بودم.
روز های شنبه و یکشنبه از صبح تا شب اما بقیه روزهای هفته از ساعت ۵ بعد از ظهر به بعد بازی میکردم،چون باید به مدرسه میرفتم و نمیخواستم بر خلاف خواسته والدینم عمل کنم و اینکه هنوز مطمئن نبودم شانس رفتن به یک باشگاه را دارم،هر کاری که میکردم به خاطر بازی با توپ بود.اگر مادرم مرا برای انجام کاری به بیرون میفرستاد،هر چیزی که شبیه به توپ بود را با خودم میبردم تا در بین راه با آن بازی کنم.

آن چیز میتوانست یک پرتقال یا یک گلوله کاغذی باشد.به همین صورت هم از پله های پل بالا میرفتم،در حالی که روی پای راست لی لی میکردم و با پای چپ چیزی را حمل میکردم.به همین شکل تا مدرسه میرفتم عابرانی که مرا نمیشناختند از موضوع سر در نمی آوردند اما کسانی که میشناختند تعجب نمیکردند.
آنها پسرهایی بودند که همه چیز را با هم تقسیم میکردیم.حتی اگر آن چیز یک تکه پیتزا بود.ما ۴ یا ۵ نفری به((بلانکادا))میرفتیم نزدیک پل((ال ایسنا))،جایی که هنوز بهترین پیتزای دنیا را درست میکند و یک پیتزا میخریدیم و بین خودمان تقسیم میکردیم.به هر نفر ما فقط یک تکه میرسید.خاطرات جالبی از دوران کودکی خود در ناحیه((ویلافیوریتو))که در آنجا به دنیا آمدم و بزرگ شدم دارم که به عنوان مبارزه از آن دوران یاد میکنم.
آن روزها در خانه مان در ((فیوریتو)) اگر به موقع سر سفره میرسیدی میتوانستی غذا بخوری و اگر نمیرسیدی غذا گیرت نمیامد.یادم میاید تابستان ها هوا خیلی گرم و زمستانها حسابی سرد بود.خانه ما از ۳ قسمت تشکیل شده بود از درب فلزی که رد میشدی حیاط روبرویت بود که فقط زمین خالی بود و بعد داخل خانه میشدی،آشپزخانه که علاوه بر محل آشپزی محل خوردن غذا،نوشتن تکالیف مدرسه و بقیه کارها بود و ۲ اطاق،سمت راستی که متعلق به پدر و مادرم بود و اتاق سمت چپ که یک اتاق۲*۲ متر بود و مورد استفاده ما ۸ فرزند خانواده.
موقع بارش باران باید برای خلاصی از شر چکه های آب به خارج از خانه میرفتی چون داخل خانه بیشتر از بیرون خیس میشدی.در منزلمان از گالنهای ۲۰ لیتری روغن با مارک تجاریYPE برای آوردن آب از تنها شیر آبی که در سر چهار راه بود استفاده میکردیم،برای اینکه مادرم بتواند برای شستشو،آشپزی و دیگر کارها استفاده کند و با همین گالن شروع به تمرین با وزنه کردم و از آنها به عنوان وزنه در حین تمرین استفاده میکردم.
مجبور بودیم با دستمان آب داخل گالنها را به صورتمان بپاشیم و به همین ترتیب تا شستشوی بقیه اعضای بدنمان،از همه سخت تر شستن صورتمان بود که با یک دست باید ظرف را گرفته و با دست دیگرمان میشستیم.در فصل زمستان اگر میشد از انجام این کار شانه خالی کرد،خیلی خوب می شد.در تابستان ها تفریح خاصی نداشتیم با دوستم((نگرو))کارهای بچه گانه میکردیم و در کنار آن از بازی با توپ هم غافل نبودیم.









=?$+
+






















